تبليغاتX
سپیده سرد

 

چه در سکوت مانده ام!

چه در خیال خفته ام!

چه تلخ در میان واژه های شب از آفتاب گفته ام!

 

گذار دیرگاه روشنای صبح در دلم هوای دیگری است،

نوای هر شبانه سکوت هم نوای دیگری است.

 

در انحنای چشم کودکی شکست بغض آفتاب

خیال پر کشید

و نقش آشنای صبح در هوای ابرهای تیره محو شد.

 

عروج آسمان به خاک خسته تن سپرد

زمین بهانه ای نداشت در سکوت سوگ دیگرش

جز آنکه دل به وهم آفتاب دیرگاه صبح بسپرد.

 

چه ناگزیر تن سپرد ساقه ای به خشم باد

چه سوگوار آرمید تازیانه های شب بر انحنای شانه های سرد عشق

چه بی پناه در میان کوچه های شهر رفت دختری که  زخمی زمانه بود.

- بجز دریغ کاش واژه ای در این شبانه می سرود -

 

میان دردهای گر گرفته در نگاه هر شبم،

میان سوگواری درخت و باد در گذار واژه های مرده بر لبم،

میان تنگنای هر نفس،

نشانه ای گذشت و رنگ دیگری گرفت

شعرهای من.

 

 

در این هزارتوی گیج و گنگ کوره راه های شب زده

در این هجوم سرد واژه های بی قرار

در این مجال اندک خیال های ترد

در سکوت می روم

و  نقش جاودان هر ترانه را بر آبهای خسته می زنم

مگر که دورتر نهال تازه ای

بنوشد از نگاه من

بشوید آفتاب میوه اش، شب سیاه من.


19 مهر ماه 1389 خورشیدی

 

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 14:48 توسط نیما |

 

تقدیم به دوست عزیزم حامد

 

چهره شب چه سیاه است ای دوست

قامت صبح چه رنجور و نحیف

صبح پنهان شده از چشم سحر

شوق مدفون شده در خاک ضعیف

 

از بلندای حصار تردید

سایه ها از پی هم می آیند

صورت روشن خورشیدم را

با سیاهی شان می آرایند

 

سردی سیلی باد است امشب

تنگی حنجره مرغ سحر

زنگ ناقوس کلیسای جنون

می زند با تپش شب یکسر

 

پشت این پنجره بسته هنوز

طرح اندام گل و رگبار است

چشم پنهان سحر بر تن دشت

رخت ماتم کرده خونبار است

 

شیشه حنجره بغض شکست

زیر شلاق پر از کینه باد

دیگر آرام نگیرد دل ها

دیگر آرام نگیرد فریاد

 

آسمان یکسره خاموش شده

در و دیوار سیه پوش شده

زیر انبوه تن شب اما

داستانی نه فراموش شده

 

داستان دل هر رهگذری

ناله های پنهان پدری

خواب آشفته سوسن در باغ

بغض خونین سکوت سحری

 

زیر خاکستر هر سرو بلند

شعله های نفرت پنهانند

در مسیر تپش توفانها

رقص آتش در دل گردانند

 

باد با همسفرانش سرمست

می خروشد هر سو رقص کنان

دل بی تاب علف می لرزد

با یکی برگ میان توفان

 

پای آن کوه چراغی اما

در گذار شب می افروزد

با نگاه گرمش هر چشمی

روشنایی ها می اندوزد

 

چاوشان صبح گویا از دور

در سکوت جنگل می خواند

با طنین گرم آوازش

خواب از چشم سحر می راند

 

چه هراسی با خود دارد شب

چه سکوتی در خود دارد باد

در دل دشت چه موجی پیداست

با سکوتش دارد صد فریاد

 

پشت این دیوارها انگاری

فلک آبستن صبحی دگر است

سوگواران حقیقت دیری است

چشمشان در راه این سحر است

 

سحر اما گویا پیدا نیست

گم شده در انبوه غمها

سایه های پنهان می پایند

رد پای نزدیک او را

 

پای هر کوچه تنگ و تاریک

رهزنان فردا بیدارند

دشنه تلخ نگاه شب را

در دل هر صبحی می کارند

 

آی! فریاد از این شب فریاد

داد و بیداد از این بی بنیاد

سینه ای کو که ندارد دردی

زین همه جور که مانده در یاد؟

 

من صدایی دیگر می خواهم

بانگ شوقی به امید سحری

باز نایی دیگر می خواهم

نای صبحی ز دل رهگذری

 

دیگر آیا نفسی هست هنوز

همنوا با نفس مرغ سحر؟

تا به فریاد برآید هر شب

آورد از نفس صبح خبر؟

 

من دلم سخت از این خانه گرفت

خانه سرد و سیاه تردید

نه بر این صبح امیدی مانده

نه به صبحی دیگر هست امید

 

باز برگی از این کهنه کتاب

طرح هر واژه فردایی شد

نقش دلتنگ هزاران تصویر

باز افسانه برجایی شد

 

ای فسانه! تو بمان در دلها

تو بمان در دل پر درد زمان

زین حکایت تو بخوان با اعصار

زین شکایت تو بگو با دوران

 

ای فسانه! تو رهاتر از باد

می روی تا اوج بودن ها

ای فسانه! تو به فریاد بگو

قصه های شب تلخ ما را

 

باش تا صبح که می آید باز

قصه اش ساز کن و باز بگو

تا بسوزد دل او چون دل ما

تا دل آرام شود با دل او

 

ای فسانه! تو که خود می دانی

چه بر این سادگی دلها رفت

تو که می دانی با صبح بگو

این همه درد که بر جانها رفت

 

ای فسانه تو برو همره باد

همنوا شو با هر فریادی

برسان باز سلام ما را

به رهایی، به سحر، آزادی

 

۸ مرداد ۱۳۸۹ خورشیدی

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 11:3 توسط نیما |

 

 نزدیک آن خیال که صبحی چکید و برد

اندوه تار هر شب تاریک مرده ام،

نزدیک آن درخت که رودی بر آن گذشت

با جست و خیز چشمه اشک فسرده ام،

نزدیک آن یگانه ترین رنگ آفتاب،

چشمم به خاک خیس زمین خنده می زند،

با گرمی نگاه شبانگاهی اش، سکوت،

آهنگ دیگری است که بر پرده می زند.

 

آه! ای یقین گمشده!

دیری است با من ات

رنگی گرفته است

بر و روی زندگی.

 

تذهیب بادهای دل آشوب عشق را

بر ابرهای منحنی دیدگان من

ترسیم می کنی،

با سرخی غروب لبانت

رنگ شراب گونه ای از جاودانگی

بر نقش های خسته دلتنگ می زنی

و این تار و پود کهنه دل را

با چشمهای خود

ترمیم می کنی.

 

بر ترک این سوار که همراه بادهاست

از دره های کور گذشتیم،

با رقص موجهای خروشان هر درخت

در جستجوی صبح

در باغهای معجزه گشتیم،

تا رنگ آفتاب بتابد

تا دیرگاه عشق

بر شانه هایمان.

 

اینک خیال معجزه ابری است

در چشم خیس باد.

آوار عشق بر تن بی تاب ریگ ها

بر ساحل غرور

فریاد می زند

همپای موجها

تا در سکوت شب بسراید

شعر شبانه را

این جاودانه را.

 

۳ مرداد ۱۳۸۹ خورشیدی

+ نوشته شده در یکشنبه سوم مرداد 1389ساعت 12:1 توسط نیما |