چند صباحی را فراغتم از روزگار حاصل نشد تا مجالی یابم و در کنارتان حاضر باشم.
عذرم را بپذیرید.
سال نو را هم اگرچه دیر تبریک می گویم هرچند تبریک آن خود جای بسی تأمل دارد که نو شدن خود واژه غریبی است و این بهار را با نو شدن چه مناسبت که روزگار دیری است رنگ تازگی را از یاد برده است.
افتاد گل در سبد باد و باغ را
نقشی بجز خیال پریشان ژاله نیست
آواز بلبلان همه بشکست در گلو
بر طرف جویبار نشانی ز لاله نیست
آمد بهار و لیک زمستان نمی رود
اینجا بهار را مگر اندوه و ناله نیست
باری چه می شود کرد که شکوه و گلایه ره به جایی نبرد و خود اندوهی دیگر شود و بار گزافی بر دل و ما را که از زمانه گریزی نیست پس گزیری هم نیست جز آنکه خویشتن بداریم و به فرداهای نیامده دل خوش کنیم.
چه واژه خوشایندی است فردا . همیشه هست. جاویدان و زنده تا ابد و من و تو را با خود به هر جا می برد. همیشه می شود به آن فکر کرد. با فردا می شود زنده بود و زندگی کرد شب را به امید صبح، اندوه را به امید شادی، رنج را به امید آسودگی، بند را به امید رهایی و مرگ را به امید زندگی.
هیچ شب هرگز نمانده بی سحرگاهی
سیاهی را گزیری نیست جز در بامدادان رخت خویش از خاک بر بستن.
مرا در این شب تاریک اگر امید صبحی نیست،
اما کورسویی هست از آن تک چراغ سرد مانده در ته دره
که سوسو می زند از دور همچون نقش یک لبخند
گویی با طلوع صبحگاهان دارد او پیوند.
روزگار را چه دیدی؟ گذشت سالیان دراز را هماره جز تکرار چیزی نبود. هر فرازی را فرودی و هر فرودی را فرازی بود. و گردون را گریزی از این تکرار نیست
کتاب کهنه دوران تیز گذر
کنون روایت دوری است بی پایان
چنانکه صبح به زهدان مادر شب
دوباره مادر تاریک شبی است دگر
که این حکایت دوری گزاف نیست
حکایتی است از انجام کار جهان.
حرف آخر:
باز آن سوی غریب
باز فردایی زود
باز آن تنگ غروب
پشت پرواز بهار.
سردتر از یخ، سرد
می رسد باز ز راه،
می رسد از پس پشت شب دیجور زمان،
آیه اندوه را می خواند
و میان دو صدای پرواز
نفسش در می ماند.
گاه با خود می گویم
پشت آن پنجره چیست
که هر از گاهی
دل بی رنگ مرا
می برد با خود؟
یعنی آغاز بهار؟
یا همان بغض غریبانه پاییز؟
درد با درد یکی نیست
موج از موج جداست
در پس هر موجی
باز فریاد بلندی برجاست.
آی ای آبی تر
آی ای دریاتر از دریا
موج اندوه مرا
تا کدامین ساحل
می رسانی؟
اوج فریاد مرا
بر بلندای کدامین کوه می افشانی؟
با سلام خدمت دوستان عزیز
متن زیر نوشته ای است که گرچه شاید به شعر نزدیک باشد اما شعر نیست. گویی شکواییه ای است از روزگار. درد دل است و جز این نیست. آنچه از دل برآمد نوشتم.
بهار! سلام
خوش می آیی با همه خنده هایت
پر از شادی و هلهله
پر از رنگ
پر از عطر
و زمستان رنگ می بازد
و شاخه تن می پوشد
و همه چیز نو می شود
تازه و نو
مانند باغچه کوچک حیاط
مانند لباسهای دخترکان کوچه های بن بست
مانند رویاهای پسرک کنج دیوار
مانند سفره های خالی اتاق های نمور
مانند دستان ترک خورده زنان رخت شوی
مانند پینه های بسته بر دستان خالی پدر رنجور
مانند دردهای دل تو و من
مانند فریاد هر درخت، هنگام که به ضرب تبرهای کهنه فرو می ریزد
آری همه چیز نو می شود
و این عادت هر سال ماست که هر چیزی نو شود
بهار!
به پیشوازت آمده ام
این همه تازگی را
این همه نو شدن را
با نگاهی نوتر از هر سال
با لباسی نو و عطری نو و آوایی نو
تو را به پیشواز آمده ام که هر اول سال فراموشی این همه دردی
که صورت شب را بوسیده ای تا مهتاب پررنگ تر از پیش نشان دهد
زمستان از تو فرار کرد
و تو ماندی و این همه رنگ که باید بر این همه سیاهی بپاشی
تو را که از نو کردن ابایی نیست
پس بردار قلم موی جادویی هفت رنگت را
و بزن بر سر و روی این دیار
بزن بر کوچه های تنگ
بر دیوارهای حلبی
بر ایستگاه های شلوغ
بر اتومبیل های خالی آخر شب
بر چروک پیشانی آبدارچی اداره
بر جعبه خنز پنزر دوره گرد
بر جراحت پیراهن کودکان پایین دست
بزن که خوش نقش می زنی
هر رنگ که می خواهی بزن بر این بوم کهنه زخمی
و نو کن
اما
بدان که سال دیگر هم دستانت به نو کردن آلوده است.
پانزدهم اسفند ماه یکهزار و سیصد و هشتاد و هفت خورشیدی